- نویسنده: نیلوفر
- تاریخ:دوشنبه 1 اسفند 1390
- بازدید این مطلب: مرتبه
و در را باز کنی
هراسی ندارم...
فقط قبل از آمدن تماس بگیر،
شاید کمی پیر شده باشم!
طبقه بندی: جملات زیبا،
نه تو می مانی و نه انــدوه و نه هیچکــس از مردم این آبادی... به حبــاب نگـــــــران لـب یک رود قســــم.... و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشــت... غصــه هم می گذرد.... آنچنانی که فقط خاطــــره ای خواهــد مانـد..... لحظــه ها عریاننــد... برتن لحظــه خود جامــه ی اندوه مپوشـان هرگــز;
رها از خستگی های همیشه
باورم کن
بزار تا خالیه سینم
برات آغوش باشه
برهنه از لباس غصه های درو و دیرین
بزار تا بوسه های من برات
تن پوش باشه
تو با شعر امدی عاشق تر از عشق چراغی با تو بودد
از جنس خورشید
کدوم طوفان چراغ و زد روی سنگ
کتاب شعرو از دست تو دزدید


خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
رشته ای جنس همان رشته كه بر گردن توست
به كف و ماسه كه نایابترین مرجان ها
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منكه حتی پی پژواك خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید
بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار
تا که تنهایی ات از دیدن آن جا بخورد
و بفهمد که دل من با توست
در همین یک قدمی!
