وبلاگicon
?

اشکهای تنهایی من - مطالب ابر آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

و خداوند نیلوفر را آفرید تا مرداب تنها نباشد...

?

خوش به حال...

  • نویسنده: نیلوفر
  • تاریخ:سه شنبه 6 دی 1390
  • بازدید این مطلب: مرتبه

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید


 و چه بی ذوق جهانی كه مرا با تو ندید 


رشته ای جنس همان رشته كه بر گردن توست 


چه سروقت مرا هم به سر وعده كشید

به كف و ماسه كه نایابترین مرجان ها 


 تپش تبزده نبض مرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد 


مثل خورشید كه خود را به دل من بخشید

 ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم 


هیچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسید 


خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد 


ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید 


منكه حتی پی پژواك خودم می گردم 


آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید




طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: خوش به حال ، آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید ،
?

آخرین مطالب

]